غم و اندوه ناسیونالیسم کرد در مرگ طالبانی!

زمانی در سال 59 وقتی که خمینی از بیماری طب کرده بود، چریکهای فدایی برایش آرزوی سلامتی کردند. آن چریکها همان زمان در دل فدایی اکثریت بودند که چند ماه بعد ورقشان را رو کردند. توده ایها و طیفی از جریانات نزدیک به آنها همیشه برای خانواده ملی – اسلامی پیام تبریک و تسلیت صادر میکنند. وقتی ابراهیم یزدی فوت کرد، طیف چپ ملی گرا از حزبی و متشکل تا شاعر و نویسنده برایش پیام تسلیت صادر کردند. همینطور برای منتظری، سحابی و…

ما کمونیستها این اعمال تهوه آور را نگاه کرده و از کنارش گذشتیم. به جز این انتظار دیگری نداشته و نداریم. اینها به یک خانواده سیاسی به یک جنبش، به یک فرهنگ تعلق دارند و دارای اهداف واحدی هستند. در از دست دادن فعالین و رهبرانشان غمگین میشوند. در خوشی و غم یکدیگر شریکند.

هیچ چیز طبیعی تر از این نیست که ناسیونالیستهای کرد از چپ تا راست در مرگ طالبانی غمگین شوند، برایش پیام تسلیت صادر کنند و از او ستایش کنند. ناسیونالیسم کرد یکی از رهبران خود، یکی از دشمنان مردم کارگر و زحمتکش، یکی از دشمنان کمونیستها را از دست داد.

کارگر و زحمتکش آگاه به منافع خود از مرگ طالبانی، از مرگ دشمن خود غمگین نمیشود. همانطور که برای بازرگان، یزدی و طالقانی، رفسنجانی …..غمگین نشد.

در مرگ طالبانی ناسیونالیسم چپ یکبار دیگر عمق ناسیونالیسم خود را برای کارگر سوسیالیست متوهم به خود بالا زده است. کمیته مرکزی کومه له علیزاده در اطلاعیه ای، نه تنها به تسلیت ساده بسنده نکرده، بلکه به ستایش از رهبر ناسیونالیست کرد، این دشمن کارگران و مردم کردستان پرداخته و از جمله نوشته است:

“با غم و اندوهی سنگین، بعد از ظهر سه شنبه سوم اکتبر ٢٠١٧، “مام جلال طالبانی” دبیر اول اتحادیه میهنی کردستان و رئیس جمهور پیشین عراق، رهبر خستگی ناپذیر مبارزه حق طلبانه ملت کرد در کردستان عراق، دوست و پشتیبان دیرینه کومه له و جنبش انقلابی مردم کردستان ایران، بعد از پنج سال دست و پنجه نرم کردن….، در گذشت.”

“تمام زندگی مام جلال از همان اوان نوجوانی تا زمانی که جسم خسته اش دچار بیماری شد، و حتی تا زمانی که قلب پر احساسش از تپش افتاد، در خدمت به اهداف و آرمانهای مردم تحت ستم کردستان بود.”

“مام جلال دوست وفادار کومه له و جنبش انقلابی مردم کردستان ایران بود.” (کمیته مرکزی کومه له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، سوم اکتبر ٢٠١٧) {اصل اطلاعیه به زبان کردی است و مسئولیت ترجمه نقل قولهای بالا به زبان فارسی به عهده من است.}   ترجمه فارسی از نوشته  خالد حاج محمدی با عنوان ” مرگ جلال طالبانی و اسطوره سازی یارانش” برگرفته شده است.

همانطور که چپ ملی اسلامی برای منتظری و سحابی و یزدی و …پیام تسلیت میفرستد، چپ ناسیونالیست کرد هم در غم طالبانی ، در غم از دست دادن یارانش غمگین میشود، تسلیت میفرستد و از رهبرش ستایش میکند. اما ناسیونالیسم کرد فکر میکند خود و رهبرانش عزیز دردانه اند. در حالی که جایگاه و اعمال جلال طالبانی در مقابله و دشمنی با مردم عرب و کرد نه تنها هیچ دست کمی از منتظری و سحابی و یزدی نداشته، بلکه پرونده بسیار سنگین تری داشته است. ستایشنامه کومه له برای طالبانی، ستایشنامه ای برای همه دشمنان مردم کارگر و زحمتکش است. نزد کارگر سوسیالیست این ستایشنامه ای نیز برای یزدی، موسوی، رفسنجانی و…است. دشمنان کارگران و مردم در همه جا یکیند.

در این میان متاسفانه رفیق فاتح شیخ از رهبری حزب حکمتیست هم  پیام تسلیت برای طالبانی فرستاد و به جامعه اعلام کرد که غم از دست دادن مام جلال ناگورا است. پیام تسلیت برای رئیس جمهور سابق عراق، یکی از بازیگران فعال و همراهان سیاست آمریکا و غرب در جنگ خلیج اول و سپس حمله به عراق که به نابودی جامعه عراق ختم شده است، یکی از دشمنان مردم کرد و عرب، یکی از قاتلین کمونیستهای کارگری، تسلیت شخصی نیست ( بخصوص اینکه تسلیت نامه به جامعه اعلام شد). اگر تسلیتنامه رفیق فاتح شیخ را زیر عنوان رابطه شخصی بپذیریم، باید به عذر دختر خلخالی در دفاع از پدرش زیر عنوان عاطفه شخصی گردن بگذاریم. بالاخره همه انسانها در دنیا بستگان و رابطه شخصی دارند. آقای رفسنجانی هم خانواده و روابط شخصی داشت. فاتح شیخ به عنوان یکی از سیاسیون شناخته شده ایران، قبل و بعد از انقلاب، حتما با بسیاری از سیاستمداران حاکم و محکوم آشنایی و رفاقت داشته است. اما تاکنون ندیده ایم او برای کسی پیام تسلیت بفرستد.

فقدان مام جلال برای فاتح شیخ دردآور است، اما “احساس شخصی” فاتح شیخ با احساس جمعی مردم کارگر و زحمتکش از عراق تا ایران در تضاد قرار دارد. برای کمونیستهایی که به دست حزب مام جلال جانشان را از دست دادند، برای چپهایی که به دست او تحت تعقیب قرار گرفته و به قتل رسیدند، برای کارگر و کمونیستی که شاهد نقش او در یاری دادن به رژیم جمهوری اسلامی بوده ، برای کمونیستی که شاهد نقش او در ایجاد شکاف و نفرت پراکنی میان مردم عرب و کرد بوده است و برای کارگر و کمونیستی که خواهان پایان دادن به حاکمیت این دارو دسته نظامی بوده، احساس فاتح شیخ احساس شخصی نمینماید، بلکه تعلق جنبشی جلوه میکند. فکر میکنم همه ما انسانیم و کم و بیش جایگاه احساس دوستی و دشمنی را میفهمیم. اگر فاتح شیخ در احساس دوستی، شخصی فرا انسان هم باشد، تاریخ قدرت، فساد و جنایت طالبانی و رهبران ناسیونالیست کرد در عرض این 30- 40 سال همه آن احساس دوستی را زایل میساخت و به کینه تبدیل میکرد. اگر هم طالبانی، طالبانی 30 سال پیش بود، فاتح شیخ میبایست تسلیت خصوصی خود را خصوصی برای خانواده اش ابراز میکرد، بخصوص که در مورد یک رهبر و شخصیت سیاسی است.

وقتی طالقانی در سال 58 فوت کرد، سازمان پیکار پیام تسلیت کوتاه چند کلمه ای در گوشه نشریه درج کرده بود. بسیاری از اعضاء و هواداران پیکار در پخش نشریه مشکل پیدا کرده و با حذف و سیاه کردن آن چند خط و عکس طالقانی نشریه را پخش میکردند. طالقانی در آن زمان چهره محبوبی میان مردم بود و در همان آغاز جمهوری اسلامی با خمینی زاویه پیدا کرده بود. با این همه کمونیستها نمیتوانستند و نمیبایست تسلیت ساده به او را تحمل کنند. حتما برخی رهبران پیکاری  دارای رابطه با خانواده طالقانی میتوانستند شخصا و به طور خصوصی تسلیت خود را به خانواده او ابراز کنند، اما جامعه نمیبایست شاهد تسلیت رهبران کمونیست به یک آخوند مرتجع باشد.

کومه له جریان ناسیونالیستی است و آب از سرش گذشته و جز این انتظاری از آنها نیست، اما شخصا از فاتح شیخ انتظار چنین موضع گیری را نداشتم. غم و اندوه ناسیونالیستهای کرد در مرگ طالبانی و فردا بارزانی را به خودشان واگذاریم.آنها رهبر و یک سرمایه سیاسی خود را از دست دادند.

محمود قزوینی

08-10-2017

در دفاع از “مارکسیسم علنی” در ایران

حمله به آنچه ” مارکسیسم علنی” در ایران نامیده میشود، بارها با زبانهای مختلف در طول سالهای گذشته، بخصوص از داخل ایران، صورت گرفته است. آنها متهم هستند که به جای متحد و متشکل کردن کارگران، در باره مسائل تئوریک مارکسیستی غور و بحث میکنند و پا به میدان “عمل” نمیگذارند. البته خود ناقدین معلوم نیست کجا و به چه کاری مشغول هستند. اخیرا هم مظفر محمدی با اشاره به دایر شدن چند کلاس کاپیتال در دانشگاههای ایران، در مطلبی به نقد “مارکسیسم علنی” در ایران پرداخته و نوشته است علت اینکه رژیم برخوردی با آنها ندارد، این است که آنها در واقع به نوعی برای رژیم مفیدند. افراد را به جای پراتیک، به مباحث “کشاف” مارکسیستی میکشانند.مظفر مینویسد:

“در دانشگاه های ایران استادان “مارکسیستی” هستند که در کلاس های درس از کاپیتال و مارکس و مانیفست حرف می زنند. مجالس سخنرانی علنی در باره مارکس و کاپیتال برگزار می کنند و بحث های اقتصادی با استناد به مارکس مطرح می کنند و بالاخره کسانی هم هستند که در میان جوانان، در دانشگاه ها، کلاس های آموزش مانیفست و کاپیتال دارند…
این که گرایش به مارکس و کنجکاوی و یا علاقه به آموزش های مارکس و کاپیتال و مانیفست در جامعه ایران و در میان روشنفکران و جوانان و بعضا کارگران آگاه بالا است، جای شک نیست. و این نشان از موقعیت طبقه کارگر و نفوذ کمونیسم در جامعه ایران دارد. موقعیتی که نظیرش در کم تر کشوری در جهان امروز میتوان دید.
اما در مورد این بخش کمونیسم و مارکسیسم در شرایط و موقعیت کنونی ایران،
اولا باید از خود پرسید که این جنب وجوش و مارکس خوانی چه هدفی را تعقیب می کند؟
دوما چگونه جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعاتش این گرایش و تعلق خاطر به مارکس و مانیفست را هضم می کند و ظاهرا تماشاچی است و عکس العملی نشان نمی دهد. آیا توازن قوا به نفع کمونیسم و کارگر در ایران تغییر کرده است؟ جواب به این سوالات جایگاه مارکسیسم علنی و کمونیسم فرقه ای و غیراجتماعی ایران را توضیح میدهد.
مارکسیسم علنی در دنیا و بویژه در اروپا دهه ها است به زندگی خود در حاشیه جامعه  ادامه می دهد و موجودی بی خطر و بی ضرر برای بورژوازی است. کاپیتال و مانیفست و دیگر آثار مارکسیستی به زبان های مختلف بوفور و همه جا هست. کاپیتال مارکس در خیلی از دانشگاه ها، یک منبع مباحث اقتصادی است و بورژوازی و اقتصاددانانش هم به فهمیدنش علاقمندند.
چیزی که از مدت ها پیش و امروز در ایران مشاهده می کنیم، جا پای  این نوع مارکسیم در اروپا گذاشته و همان راه را می رود یا بهتر است بگویم راهی را آغاز کرده است که مارکسیسم علنی در غرب به انتهایش رسیده است”

آنچه مظفر محمدی از آن حرف میزند نه مارکسیسم علنی بلکه مارکسیسم دانشگاهی و مکتبی است. مارکسیسم علنی در کشورهای غربی سخنی بی معناست. چون آزادیهای سیاسی در این کشورها تاریخا ( به جزمقاطع محدودی) موجب فعالیت علنی و قانونی همه گرایشات مارکسیستی و سوسیالیستی بوده است.  در ایران هم به دلیل سرکوب شدید نمیتوان از مارکسیسم دانشگاهی حرف زد.

 اما آیا واقعا مارکسیست دانشگاهی و مکتبی در ایران دایر شده و رژیم هم آن را تحمل میکند؟ بگذارید فرض کنیم چنین چیزی واقعی است و مارکسیسم دانشگاهی در ایران در آغاز راهی است که مارکسیسم غربی و دانشگاهی آن را پیموده است. اولین سوال این است که ایا گسترش مباحث مارکسیستی در کشوری مانند ایران که انتظار تحولات تند میرود، میتواند مانند مارکسیسم دانشگاهی در غرب به مباحث انتزاعی محدود  و از مسائل و دگرگونیهای جامعه دور بماند؟ به نظر من نه.  گسترش مارکسیسم در ایران را نباید ابتدا به ساکن و در چهارچوب مباحثی که افراد و محافل روشنفکری و دانشگاهی به آن مشغولند، دید. هر تحلیلی از تحمل جمهوری اسلامی از مارکسیسم ” دانشگاهی” در ایران داشته باشیم، به دلیل وضعیت جامعه ایران و تغییر و تحولات سیاسی تند در آینده، جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر از گسترش مارکسیسم بهره دیگری میبرد. اگر در دانشگاهها استادان جرات میکنند تا بحث مارکس و کاپیتال و سوسیالیست را پیش بکشند، نشان از رشد و نفوذ مارکسیسم در ایران است و نه شکل گرفتن مارکسیسم دانشگاهی. نه تنها در ایران بلکه در هیچ یک از کشورهای استبدادی و سرکوبگر مارکسیسم دانشگاهی پا نگرفته و نخواهد گرفت. چون رژیمهای استبدادی در معرض تغییر و تحولات تند سیاسی قرار دارند و به محض ترک برداشتن استبداد، “مارکسیسم دانشگاهی” به موج خیزش مارکسیسم در میان کارگران و سهل شدن راه برای ورود نیروی جنبش کمونیستی کارگران کمک میکند.صرف باز شدن بحث مارکسیستی در دانشگاه یک فعالیت کمونیستی زنده و جذاب میباشد که نمیتواند در محدوده بحث مکتبی بماند.در اروپا مباحث مارکسیستی میتوانند به عنوان مباحث پژوهشی و در خود دانشگاهی بمانند و به نیروی مادی تبدیل نشوند، اما در ایران مباحث مارکسیستی و گسترش مارکسیسم در ایران نمیتواند به پژوهش محدود بماند. تغییر و تحولات در کشوری نظیر ایران این مباحث و این نفوذ را به نیروی مادی تبدیل میکند.

اما نمیدانم چرا بحث مارکسیستی در دانشگاه و استاد با جراتی که این مباحث را در دانشکاه پی میگیرد، در خود یک ارزش و فعالیت اجتماعی محسوب نمیشود؟ در شرائط معمولی چه انتظاری از این استادان و دانشجویان در دانشگاه است. آیا این بهترین و مثمرثمرترین کاری نیست که انجام میدهند؟ اگر “گرایش به مارکس و کنجکاوی و یا علاقه به آموزش های مارکس و کاپیتال و مانیفست در جامعه ایران و در میان روشنفکران و جوانان و بعضا کارگران آگاه بالا است…” پس چرا نباید در پی گسترش بیشتر این روند بود و استادان بیشتری راتشویق نمود تا مباحث مارکسیستی را پی بگیرند، کلاس کاپیتال بگذارند و غیره.؟ چرا باید علامت سوال در مقابل روند رو به رشدی گذاشت که برعکس باید مورد استقبال قرار گیرد. مظفر مینویسد مانیفست و کاپیتال میخوانند و قصدی برای تغییر دنیا ندارند. چرا خواندن مانیفست و کاپیتال و شرکت در مباحث مارکسیستی خود قصدی برای تغییر قلمداد نمیشود؟ مگر باید در این شرائط یک استاد دانشگاه، یک دانشجو، یک فعال کارگری مارکسیست چه فعالیت خاصی انجام دهد که ” قصد برای تغییر دنیا” قلمداد شود. مظفر محمدی بدرست مینویسد ما مانیفست و کاپیتال میخوانیم تا در راس جنبش مبارزاتی طبقه کارگر و جنبشهای حق طلبانه مردم از زنان تا جوانان قرار بگیریم. اما مظفر محمدی به عنوان کسی که سالهاست در مبارزه سیاسی کمونیستی فعال است، میبایست این را هم تشخیص دهد که خود نفس گسترده شدن مطالعه مانیفست و کاپیتال بخشی از این روند است و به این روند یاری میرساند. گیرم که امروز دانشجوی مارکسیست ما حتی گامی برای دخالت اکتیو در مبارزه کارگری و یا دانشجویی  برنداشته باشد. بگذار صدها و هزاران دانشجو با مطالعه مانیفست و کاپیتال مارکسیست شوند. حتی حضور فیزیکی چنین نیروی وسیعی در جامعه، آن هم در جامعه پر تحول ایران، نه تنها فردا، بلکه همین امروز یک نیروی تاثیرگذار در جامعه تبدیل خواهد شد. مظفر محمدی خوب میداند که دانش آموز و دانشجویی که توسط معلم و استادش در قبل از انقلاب 57 با تکه پاره هایی از کمونیسم و چپ آشنا شده بود، در زمان انقلاب و سالهای پس از آن اکتیویست انقلابی در صفوف سازمانهای چپ، تشکلهای توده ای کارگری و غیرکارگری و صفوف مسلح سازمان کومه له شدند. درست است که شرائط ایران با سالهای قبل از انقلاب 57 فرق دارد و جنبشهای اجتماعی در ایران در جوشش هستند و انتظار از افراد و دخالت اجتماعی عوض شده است. اما بگذارید صدها و هزاران مارکسیست داشته باشیم و از میان آنها حتما تعداد قابل توجه ای در مبارزه سیاسی و اجتماعی روز و آینده دخیل خواهند شد.  شریعتی در سالهای قبل از انقلاب 57 در حسینیه ارشاد چرندیاتی چون ” فاطمه فاطمه است” را برای جوانان بلغور میکرد. آن جوانان پای منبر حاج آقا شریعتی در زمان انقلاب نیروی جریان اسلامی شدند. شاید آن جوانان قبل از انقلاب جز پخش آثار شریعتی و نوارهای خمینی و غیره کار دیگری صورت نمیدادند.

و اما در باره مارکسیسم علنی

مارکسیسم علنی عنوانی است که برای تعریف یک گرایش بورژوازی نیمه مارکسیستی در روسیه در سالهای اواخر قرن 19 بکار رفته بود. این گرایش در تمام کشورهای اروپای غربی هم وجود داشت، اما عنصر “علنیت” خصوصیت ویژه این گرایش در روسیه بود. فقط گرایش رفرمیستی و بورژوازی در روسیه میتوانست حالت علنی در روسیه داشته باشد. فعالیت انقلابی و حزب انقلابی نمیتوانست در روسیه علنی باشد. اما اروپای غربی که هر دو جریان رفرمیستی و انقلابی از آزادی سیاسی و علنیت برخوردار بودند.  لنین بارها از مفیدیت مارکسیسم علنی در دوره اوائل جنبش سوسیالیستی روسیه برای جنبش حرف زد. حتی در ابتدا مارکسیسم در روسیه در نقد تئوری ناردنایاولیا به شکل علنی بروز کرد و دستگاه سانسور تزاری که بر علیه ناردنایاولیا حساس بود از این انتقاد جدید مسرور بود. برای همین مارکسیستها از این موقعیت بهره بردند. لنین مینویسد ” …تا حکومت به خود آید و تا ارتش سنگین سانسورچیها و ژاندارمها به خود بجنبند و به تجسس دشمن تازه پرداخت و آن را یافت و بر وی تاخت زمان درازی ( به حساب روسی ما) گذشت. در این مدت کتب مارکسیستی یکی پس از دیگری از چاپ بیرون میامد، مجلات و روزنامه های مارکسیستی دایر میشد، همه از دم مارکسیست میشدند، از مارکسیستها تملق میگفتند، مارکسیستها را نوازش میکردند و……بر هیچ کس پوشیده نیست که شکفتگی موقت مارکسیسم بر زمینه سطحی نشریات ما معلول اتحاد اشخاص افراطی با اشخاص بسیار معتدل بود……ولی اگر مطلب از این قرار است، آنوقت آیا بیشتر مسئولیت آشوبی که بعدها روی داد به گردن سوسیال دموکراتهای انقلابی ….نمیافتد؟…” (چه باید کرد، لنین)

لنین اتحاد ” مارکسیستها” را موقتی و در مجموع به نفع مارکسیسم و جنبش سوسیالیستی ارزیابی کرد و نوشت: ” …مارکسیسم ( گرچه به شکل عامیانه و مبتذل) گسترش وسیعی یافت.”

پس از آن دوره، مارکسیسم علنی در روسیه به سوسیالیسم بورژوایی و طرفداران برنشتین و کلا برنشتینیسم روسی محدود ماند و فعالیت انقلابی غیرقانونی و مخفی ماند.

 اما در ایران حتی تصور “مارکسیسم علنی” تا زمانی که رژیم اسلامی است  نمیتواند در ذهن کسی بگنجد. در ایران بر سر “مارکسیسم” نوکر که حتی جاسوسی پیشه کرده بود و در سرکوب چپ و مخالفین و مردم مانند خود حکومتیان هل من مبارز میطلبیدند و از جنایت اباعی نداشتند، آن بلایی را اوردند که دیدیم. هنوز هم در بر همین لنگه میچرخد. حتی یک حزب اصلاح طلب حکومتی در کشور نمیتواند فعالیت کند، چه برسد به خوش خدمتهایشان در خارج حکومت. با این حساب آیا جایی برای مارکسیسم علنی میماند؟

 روسیه که دژ استبداد و اختناق اروپا در قرن 19 و اوائل قرن بیست نامیده میشد، قابل مقایسه با ایران در شرائط جمهوری اسلامی نیست. به دلیل سرکوبگری شدید در ایران، مارکسیسم علنی در ایران حالا حالاها نمیتواند سربلند کند. جایی برای مجلات و روزنامه های قانونی، محافل و تشکلات قانونی مارکسیستی در ایران وجود ندارد. همانگونه که جایی برای تشکلات کارگری صنفی نیست. تمامی درزها و سوراخها برای وجود یک جریان رفرمیستی علنی زیر پوشش مارکسیسم بسته شده و قفل است.   در روسیه رهبران حزب مارکسیستی انقلابی، لنین و ترتسکی و ….به سیبری تبعید و از آنجا راهی اروپا میشدند. تازه در همان زمانها هم سازمانشان این امکان را داشت تا در انتخابات ” پارلمانی” و ” پارلمان” شرکت کند و از تریبون پارلمان بخشی از اهداف خود را بازگو کند. در باره اهمیت این کارشان لنین مینویسد بدون شرکت در ارتجاعی ترین پارلمان و یک سلسله سازمانهای دیگر( صندوقهای بیمه و غیره) که قوانین ارتجاعی بر آنها حاکم بود، نمیتوانستند هسته پایدارحزب انقلابی پرولتاریا را در طول سالهای 1908 تا 1914 محفوظ نگهدارند. در ایران نوجوانان و جوانان دانش آموز و دانشجو به خاطر خواندن و علاقه به کتاب مارکسیستی و یا دفاع از حقوق صنفی زندانی وشکنجه و اعدام شدند و امروز هم باید به خاطر فعالیت های معمولی و ساده پیه اخراج از کار، محرومیت از تحصیل و خطرات نامعلوم دیگر را به تن بمالند.

آیا ما در ایران با وضعیت روسیه و ” مارکسیسم علنی” آن روبرو هستیم؟! برای هر انسان آزاداندیش و سکولار، برای هر نویسنده و مترجم که فقط با رژیم نیست و یا ظن آن میرود که ممکن است مخالف باشد، برای هر فعال مبارز کارگری، حکم زندان و یک فتوای قتل تاریخی صادر شده که زمان اجرای آن بستگی به موقعیت و زمان دارد. مگر نویسندگان و شاعران قربانی قتلهای زنجیره ای چه کسانی بودند؟ آیا آنها مشغول مبارزه با رژیم بودند؟ مسلما نه.  نه تنها اصلاح طلبانه ترین منتقدین خارج از رژیم دستگیر میشوند و در معرض شکنجه و زندان و مرگ قرار میگیرند، بلکه خود اصلاح طلبان رژیمی، کسانی که خود از سرکوبگران وحشی مردم بوده اند و بعد هم خواهند بود، طعم زندان و شکنجه و اعترافات تلویزیونی را چشیده اند. آیا در چنین کشوری میتوان از مارکسیسم علنی حرف زد! مگر میشود یقه پوینده و مختاری را زمانی که مشغول ترجمه و نوشتن و “کار ژورنالیستی” ” علنی” بوده اند گرفت و گفت شما مشغول رواج ایده “مارکسیسم علنی” و یا “آزادیخواهی علنی” هستید.

در این شکی نیست که میتوان در باره گرایش فکری و جنبشی هر شخص مدعی مارکسیست و غیر مارکسیست علنی و غیر علنی در ایران نظر داشت، ولی صحبت از “مارکسیسم علنی” در ایران پوچ و بی معنا است. ترجمه و چاپ و انتشار کتاب مارکسیستی و دایر کردن کلاس کاپیتال و دامن زدن به مباحث مارکسیستی علنی ممکن در ایران، گرایش “مارکسیسم علنی” نیست. نمیتوان از یک قشر با عنوان مارکسیسم علنی در ایران حرف زد. میتوان گرایشات مضر را در میان مارکسیستهایی که در محدوده تنگی در ایران به طور علنی مباحث اقتصادی و فلسفی را پی میبرند دید، اما جای نگرانی بسیار کمی است. زیرا چنین گرایشاتی شانسی در تحولات آینده ایران ندارند. فعلا 95%  فعالیتشان به نفع است و نه به ضرر.

باید به کسانی که در طول این سالها با ترجمه انبوه آثار مارکسیستی همت ورزیده اند، ارج گذاشت. بخصوص در این میان کسانی هستند که سابقه طولانی زندان جمهوری اسلامی را پشت سر گذاشته اند و شانسی زنده مانده اند. کمتر کسانی هستند که از زندان جمهوری اسلامی جان سالم بدر برده باشند و از نظر روحی و روانی آمادگی فعالیت مفید و مستمر داشته باشند. ترجمه های وسیع آثار مارکسیستی، برگزاری کلاسهای کاپیتال در دانشگاه و مباحث حول آن، یک نقطه روشن در تاریخ سوسیالیسم ایران در دوره اخیر است. آنها مانیفست، کاپیتال و دیگر آثار مارکس و تاریخ نگاران سوسیالیست چون هابسبام و… را برای کارگران و هر جوان سوسیالیستی قابل دسترس کرده اند. این یعنی پخش ” آگاهی” مارکسیستی در سطح وسیع در ایران، یعنی ساختن یک نیروی مادی. زمانی سازمانهای سیاسی چپ میبایست چنین آثاری را در نوشته های ریز و بازحمت و با قبول ریسک خطر به دست افراد تشکیلاتی خود برسانند، امروز این آثار در هر کتابفروشی یافت میشود و میشود رفت و آن را خرید و خواند. این یعنی آسان شدن کار برای هر محفل کارگری و سوسیالیستی. اگر کسی و حزبی هم واقعا دنبال کار و فعالیت باشد،  میتواند فعالین خود را ترغیب کند تا این آثار را بخوانند، بحث کنند و در باره مسائل مارکسیستی بیندیشند. هر محفل کارگری و غیرکارگری کمونیستی هم به راحتی میتواند سراغ این آثار ترجمه شده و انتشار یافته برود و آنها را مطالعه کند.

میگویند چون جمهوری اسلامی تاکنون به سراغ ” مارکسیسم علنی” نرفته است، پس نفعی از این “مارکسیسم علنی” برای رژیم در کار است. میگویند این “مارکسیسم علنی” جلوی پراتیک فعال، جلوی متحد و متشکل کردن کارگران را میگیرد! گویا وظیفه مترجمین و ناشران اثار مارکس و کسانی که در آن اختناق و سرکوب به دایر کردن کلاس کاپیتال میپردازند، سازماندهی مخفی حزبی نیز هست که به عهده نمیگیرند!

مترجمین و ناشرین آثار مارکس و انگلس و لنین و برگزارکنندگان کلاسهای کاپیتال مدعی سازماندهی حزبی و غیرحزبی نیستند و نباید هم باشند. آنها وظیفه خود را همین کار ارزشمند تعریف کرده اند و به طرز بسیار عالی و با انرژی خارق الاده ای آن را دنبال میکنند.

میگویند چون جمهوری اسلامی اینها را تحمل میکند، پس حتما فعالیتشان به نفع حکومت هم هست. میشود از این دوستان پرسید حالا نمیشود جمهوری اسلامی در ارزیابیش اشتباه کند و تحمل او به ضررش تمام شود؟ نمیشود شما این تحمل را به ضررش بچرخانید؟ اگر جمهوری اسلامی با هر ارزیابی اشاعه آثار مارکسیستی و حتی کلاس کاپیتال را تحمل میکند، این به یک مارکسیست میگوید پس باید از این موقعیت خوب بهره برداری کنم. خوب مارکسیسم را اشاعه دهم. کلاسهای بیشتری بگذارم و…..نه برعکس.

تحمل نسبی و به نظر من موقتی جمهوری اسلامی نسبت به مارکسیسم غیر متشکل و مارکسیسمی که به مسائل روز نمیپردازد به دلائل عینی واقعی است. فروپاشی شوروی و حمله به کمونیسم و مارکسیسم در طول سه دهه و عدم وجود یک جریان اجتماعی قوی کمونیستی و مارکسیستی در جهان، نفس اشاعه مارکسیسم به صورت مباحث اقتصادی و فلسفی را برای جمهوری اسلامی خطرآفرین نمیکند. برای همین هم جوانی که سبی النبی میکند، حکم اعدام میگیرد، چون حرفش و اعلام نظرش با موجودیت رژیم اسلامی سر و کار پیدا میکند،  فعال حقوق زن و حقوق بشری که هنوز نگاهش به اصلاح طلب حکومتی دوخته است، حکم سنگین 11 سال و بیست سال میگیرد، اما اشاعه مارکسیسم تا زمانی که از تشکل و سازمان دور بماند تحمل میشود. یک کمونیست انقلابی فعال و پراتیک باید هم جوان سبی النبی کننده را با خود داشته باشد و هم فعال حقوق زن و همه کسانی که میخواهند از شر رژیم اسلامی خلاص شوند. اما نباید یک لحظه از امکان بهره بردن از تاکتیک عدم تعرض به مارکسیسمی که به مسائل اکتوئل روز نمیپردازد و در حال ترویج آثار پایه ای مارکسیستی است غافل شود. این وضعیت موقتی است، چون به محض احساس خطر از چپ این عدم تعرض خاتمه مییابد.

 چاپ و انتشار اثار مارکسیستی در دوران جمهوری اسلامی تاریخ طولانی تری دارد. اما اینکه رژیم برای دور کردن کمونیستها از “پراتیک” اجازه چاپ و مطالعه کتاب و دایر شدن کلاس کاپیتال را میدهد، دیگر تحلیل مخصوصی است که فکر آدم قادر به تعمق در باره آن نیست.  واقعیت این است که در جمهوری اسلامی به هر دلیل و با هر تحلیلی، وضعیت بازار کتاب حتی در دهه شصت، زمانی که کتابفروشیها را به آتش میکشیدند و زمانی که فرد دستگیر شده به دلیل داشتن یک کتاب معمولی در خانه ممکن بود به اعدام محکوم شود، آنقدرها که پیروان تئوری توطئه تصور میکنند بد نبود. در زمینه کتاب و انتشارات کتاب هیچگاه فضای زمان شاه بر بازار کتاب حاکم نشد. در سال 60، 11 نفر از یک سلول انفرادی در قزل حصار که 25 نفر در آن چپانده شده بودند، به دلیل داشتن کتاب اقتصاد نیکی تین و خواندن آن، به اتهام سازماندهی تشکیلات در زندان اعدام شدند، اما در همان زمان نه تنها این کتاب بلکه بسیاری از کتابهای چپ و مارکسیستی و ادبیات کارگری در بازار کتاب یافت میشدند. در سال 63 که من تازه از زندان آزاد شده بودم، کتاب گروندریسه جلد 1 و 2، ترجمه باقرپرهام و احمد تدین تازه انتشار یافته بود و در پشت ویترینهای کتابفروشیها بود. ابتدا شک داشتم که شاید این توطئه ای برای شناسایی افراد چپ باشد اما وقتی این کتاب را در اکثر ویترینهای کتابفروشی دیدم به سراغش رفتم و آن را خریدم. همان زمان کتاب تاریخ انقلاب روسیه ترتسکی و دهها کتاب دیگر در کتابفروشیها به فروش میرسیدند. چه آن زمان و چه قبل و بعد از آن بارها کتابفروشیها توسط عناصر رژیم به آتش کشیده شدند و صاحبان آنها هم دستگیر شدند. حالا لطفا تحلیل کنید که سیاست رژیم چه بود؟ اتش زدن کتابفروشیها و دستگیری و قتل نویسنده و مترجم و… یا اجازه انتشار چاپ گروندریسه و ….

به نظر من میشود در مورد بازار کتاب سردرگمی را در سیاست رژیم دید و این سردرگمی تا مقطع دوخرداد ادامه داشت. بعد از آن کتابهایی که به سیاست روز و مسائل مربوط به ایران و رژیم ربطی نداشتند از ” خفقان” در آمدند. اما در همه شرائط و همه حال رژیم جمهوری اسلامی یک سیاست روشن داشته است. رژیم جمهوری اسلامی تشکیلات و سازمان را تحمل نکرده و نمیکند، حتی اگر این تشکیلات و سازمان نهضت آزادی بوده باشد. اما عناصر منفرد که کاملا از سازمانها دور بوده باشند را تا اندازه ای و گاها تحمل میکرده و میکند.  احمقانه است که کسانی که دست به ترجمه و انتشار گسترده آثار مارکسیستی و تاریخی ارزشمند میزنند و میتوانند کلاس کاپیتال دایر کنند، به فعالیتی مخفی روی آورند و به رهنمود ” کمونیستی” عمل کنند که جز ضرر چیزی در آن یافت نمیشود. من از اینکه این عناصر “مارکسیسم علنی” قدم از دایره فعالیت مخصوص خود بیرون میگذارند و به اظهار نظرهای عمومی تر در سیاست روز میپردازند، نه تنها خوشحال نمیشوم، بلکه ناراحت میشوم و این را درد سر بی جا برایشان میدانم. چنین کاری میتواند مانع فعالیت ارزشمند آنها شود.

شکی نیست که فعالیت کمونیستی در ایران، سازماندهی کمونیستی در ایران فعالیتی مخفی است، اما کمونیسم نمیتواند خود را از دستاوردهای اجتماعی، از انتشار کتاب و ساخت فیلم محروم کند و مشغول سازماندهی ” کمونیستی” شود. یک کمونیست ارزش ترجمه، چاپ و انتتشار مانیفست، کاپیتال و غیره را بخصوص در کشور استبدادی مانند ایران میداند و به آن ارج میگذارد. کمونیست اگر کمی هوشیار باشد به هر دانشجو و کارگری توصیه میکند که در کلاس کاپیتال و در بحث ” مارکسیسم علنی” در باره ” ارزش اضافه” شرکت کند و مبحث را از خلال این مباحث خوب بیاموزد.

اگر مترجمین و دایرکنندگان کلاس کاپیتال هوایی بشوند و فردا خواهان تشکیل حزب چپ علنی و یا ” سازماندهی و متحد و متشکل کردن مخفی” شوند، حتما ما با پدیده جدیدی در ایران روبرو میشویم که پاسخ میطلبد. اما فعلا چنین هوا و هوسی یعنی نابودی همه فعالیتهای ارزشمند و حتی ضربه فردی به خود و همه دستاوردهای خوب.

“مارکسیسم علنی” و یا “مارکسیسم دانشگاهی” در ایران جایی ندارد. صرف گسترش مارکسیسم در ایران و مطالعه مانیفست و کاپیتال، در سیر تحولات ایران به نیروی مادی جنبش کمونیستی تبدیل میشود و به آن قدرتمندی و توان میبخشد. تحولات ایران و نه تنها ایران بلکه هر کشور استبدادی و اختناق زده ای در جهان شباهتی به کشورهای اروپایی ندارد. پس از سقوط شوروی و حمله به کمونیسم و مارکسیسم، رشد مارکسیسم در هر کشوری جا پایی در میان رادیکالیسم مییابد و نه رفرمیسم. رشد مارکسیسم را باید نشانه ای از رشد و نفوذ گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر درجامعه تعبیر کرد و نه چیز دیگر.

محمود قزوینی

15 آوریل 2017