فرصت طلبی زیر تابلوی سندیکای استقرار نیافته

در نهم ژوئن امسال با تلاش تشکلها و فعالین کارگری و سوسیالیست که برای همبستگی با کارگران ایران تلاش میکنند یک صف وسیع همبستگی با کارگران ایران در مقابل رژیم جمهوری اسلامی حول مسئله اعتراض به حضور نمایندگان رژیم در “آی ال او” شکل گرفت. مسئله سرکوب کارگران ایران و محرومیت کارگران از ابتدایی ترین حقوقشان به گوش صدها نماینده اتحادیه ای از سراسر جهان رسانده شد و همبستگی آنها به کارگران ایران جلب شد. این حرکت موفقیت آمیز باعث شادی هر کارگر مبارزی بوده است. اما آقای رضا رخشان زیر عنوان رئیس هیئت مدیره سندیکای هفت تپه در مقابل این حرکت ایستاد. این اولین بار نیست که اقای رضا رخشان دست به چنین حرکتهای عجیب و غریب و معناداری میزند. اینکه رضا رخشان کیست و دنبال چه چیزی است مسئله ای را حل نمیکند. مسئله وضعیتی است که شرائط را  برای فرصت طلبی افراد فرصت طلب فراهم ساخته است. تحرکات اقای رضا رخشان یک گرایش سیاسی و صنفی در میان کارگران و یا قشر دیگری نیست. این فرصت طلبی شخصی معمولی است که اگر در جایی فضایی برای خود باز کند میتواند دایره تخریب آن گسترده شود. سرکوب سندیکای هفت تپه زمینه این فرصت طلبی را فراهم ساخته است. من در اینجا به بررسی وضعیتی که به این فرصت طلبی اجازه بالگشایی داده است میپردازم.

شکل عمومی ابراز وجود توده ای کارگران در ایران

 

در ایران و هر کشور دیگری که دیکتاتوری و سرکوب خشن اجازه تشکل توده ای ثبات یافته را به کارگران نمیدهد و کارگران با اولین تحرک برای تشکل یابی با سرکوب وحشیانه روبرو میشوند، ندرتا ایجاد تشکل توده ای ثبات یافته مانند شورا و سندیکا میتواند شکل بگیرد و ادامه حیات دهد. ایجاد تشکل توده ای ثبات یافته و مهمتر از آن استمرار آن احتیاج به تغییر توازن قوا میان رژیم و کارگران دارد. در شرائط حاضر کارگران هم چنان مبارزه روزمره خود را از طریق اجتماعات اعتراضی موقتی و موردی و با انتخاب هیئت های نمایندگی برای مسئله در دستور روز خود پیش میبرند. نمایندگان معتمد کارگران یا در مجمع عمومی اعتراضی در محل کار انتخاب میشوند  و یا از طریق اجماع عمومی کارگران یک محل در باره افراد مبارز و معتمد و انتخاب آنها به عنوان نماینده در یک نظر پرسی( خارج از اجتماع عمومی کارگران). نمونه اعتصاب موفقیت آمیز پتروشیمی ماهشهر یک نمونه برجسته از این حرکتها میباشد. این شکل عمومی نمایندگی شدن اعتراض کارگران در ایران میباشد. کارگران توازن قوا را تشخیص میدهند و به طرف تشکیل تشکلهای پایدار نمیروند. پیروزی موفقیت آمیزی مانند اعتصاب پتروشیمی ماهشهر بهتر از شروع مبارزه نابرابر برای تشکیل تشکل ثبات یافته میباشد. توازن قوا در ایران هنوز به نفع ایجاد تشکلهای توده ای پایدار نیست. مسلما در پس هر اعتصاب و اعتراض مهم کارگری، محافل و کمیته های موقت و یا نیمه موقتی از فعالین کارگری هستند که تاکتیکها و سیاستها برای مبارزه در آنجا بحث میشود و تصمیم گرفته میشود. بدون وجود چنین کمیته هایی که برخی از آنها عمرشان بسیار هم کوتاه است، کارگران نمیتوانند قدم از قدم بردارند. قوام دادن به این کمیته ها و دائمی تر کردن این کمیته ها بخشی از فعالیت کارگران پیشرو سوسیالیست است. اما ابراز وجود توده ای کارگران از طریق مجمع عمومی و انتخاب هیئت های نمایندگی صورت میگیرد. این شکل داده شده جنبش کارگری ایران است و محصول هیچ تلاش سازمان یافته و یا بدتر از آن محصول تبلیغات هیچ دسته و گروهی نیست.

تشکل پایدار توده ای مانند سندیکا و شورا  در شرائط امروز ایران نمیتوانند به موجودیت خود ادامه دهد مگر اینکه جنبش تشکلیابی توده ای به سرعت از محدوده یک فابریک و صنف خارج شود و توده های وسیعتری به سرعت به آن بپیوندند و در محل کار خود  تشکل توده ای را تشکیل دهند. و یا اینکه تشکل توده ای در مهمترین و کلیدی ترین مرکز صنعتی ایران یعنی نفت تشکیل شود تا قدرت مقابله با سرکوبگری رژیم را داشته باشد. وگرنه در جنگ هر روزه  برای استقرار تک تشکل در محدوده یک فابریک، توازه قوا به نفع رژیم میباشد و میتواند تشکل کارگری را به زانو در آورد. به همین علت علارغم وسعت اعتصابات در طول سالها، کارگران عموما در محدوده یک فابریک وارد این جنگ نمیشوند. کارگران منتظر تغییر توازن قوا میان رژیم از یک طرف و مبارزه خود و توده عموم مردم از طرف دیگرهستند. تا آن زمان ظرف توده های کارگر برای ابراز وجود بنا بر قاعده عمومی که امروز جریان دارد مجمع عمومی محل کار و انتخاب نماینده و هیات های نمایندگی  میباشد. سندیکا و هر تشکل استقرار یافته، خود را با جنگ هست و نیست با رژیم روبرو میسازد که در نهایت برنده آن در موقعیت کنونی رژیم میباشد. البته این به این معنا نیست که کارگران نباید برای دستیابی به سندیکا و یا هر تشکل ثبات یافته تلاش کنند. چنین نظری به شدت اپورتونیستی است. مورد سندیکای شرکت واحد و سندیکای هفت تپه فضای عمومی در جنبش کارگری ایران را برای جنبش تشکلیابی کارگران آماده تر نمود و درس زیادی برای کارگران داشت. همانطور که نمیتوان گفت دست به اعتصاب نزنید چون امکان شکست در آن است، هم چنین نمیتوان گفت دست به تشکل دائمی نزنید چون امکان شکست در آن است. کارگران و مردم از همین شکستهاست که یاد میگیرند چگونه مبارزه کنند که پیروز شوند.

دو مورد استثناء

 

  تاکنون دو مورد استثناء از این قاعده وجود دارد که در این دو مورد به دلیل پیشروی مبارزه و شرائط خاص سیاسی روز، کارگران توانستند به تشکل مستقل و پایدار خود دست یابند. این دو تشکل سندیکای شرکت واحد و سندیکای هفت تپه هستند. اما در هر دو مورد استقرا و ادامه کاری این سندیکاها به دلیل سرکوب وحشیانه زیر سوال رفته است. تشکل توده ای و در اینجا سندیکا در زیر رژیم دیکتاتوری نمیتواند یکبار تشکیل شود و با اعلام موجودیت خود، موجودیت خود را فرض بگیرد، بلکه باید دائما خود را بر رژیم تحمیل کند. باید دائما برای موجودیت خود بجنگد. سندیکا تشکل توده ای است که بدون حضور توده ها در فعل و انفعال آن موجودیت ندارد. اگر سندیکا به عنوان یک تشکل قانونی پذیرفته نشود، نمیتواند به عمر خود ادامه دهد( منظورم از قانونی پذیرش دوفاکتو سندیکاست و نه نص قانون و یا رسمیت قانونی). صدها و هزاران تشکل کارگری در سال ٦٠ توسط رژیم سرکوب شدند و موجودیت آنها پایان یافت. هیچ سندیکا و شورایی بعد از سرکوبی ان، نمیتوانست با اعلامیه موجودیت خود را زنده نگه دارد. وقتی رهبران و فعالین سندیکا و شورایی اخراج و دستگیر شده اند و تشکل توده ای از عمل مبارزاتی بازداشته شده است و توده اعضاء سندیکا و یا توده کارگران کارخانه و شرکتی نمیتوانند تجمع کنند و یا مطالبه ای را از طریق ارگانشان پیش ببرند و از طریق تشکلشان نمایندگی شوند، خواهان بازگشت رهبرشان شوند و سندیکای شان را دایر کنند، تشکل کارگری عملا منحل شده است. مسلما نفوذ رهبران و فعالین کارگری سر جایش است و گاها مانند اسانلو به چهره کشوری و بین المللی تبدیل میشوند. میتوان شرائطی را تصور کرد که رهبران و فعالین یک تشکل توده ای این قدرت و توان را در توده ها و استخوان بندی کادری تشکل خود میبینند که علارغم سرکوب و انحلال عملی تشکل توده ای، حفظ نام تشکل و اظهار وجود در فضای عمومی جامعه و اظهار نظر به نام تشکل میتواند دو باره تشکل را سر جای خود قرار دهد. اما این پروسه نمیتواند چندین سال به درازا بکشد. در چنین صورتی حفظ نام سندیکا و تشکل توده ای و اظهار وجود به نام آن، خود به مانعی بر سر سازماندهی مبارزه توده کارگران و جدایی میان کارگران و رهبران میانجامد. در چنین وضعیتی رهبران و فعالین باید وسائل دیگری را برای سازماندهی توده کارگران در پیش گیرند و عقب نشینی تحمیل شده را بپذیرند. ضمن اینکه یک آن از استقرار دو باره سندیکا و یا هر تشکل توده ای دیگر و تحمیل آن به رژیم چشم نپوشند.

دو سندیکای تشکیل شده پس از سرکوب رژیم و پس از اینکه امکان ادامه بسیج توده ای و در میدان نگه داشتن توده های کارگر  در دفاع از سندیکا را از دست داده اند سرنوشت متفاوتی پیدا کرده اند. سندیکای شرکت واحد پس از تشکیل در دوره ای برای استقرار خود جنگید، اما سندیکای هفت تپه پس از تشکیل و در مواجه با اولین یورش رژیم نتوانست پایداری از خود نشان دهد. دلیل آن هم کمبود کادرهای کافی با تجربه در بدنه سندیکا بوده است. بر عکس هفت تپه، سندیکای شرکت واحد در مصاف با رژیم نشان داد که از دهها کادر با تجربه برخوردار است که میتوانند علارغم سرکوبها رشته زنجیر را حفظ کنند و به کار ادامه دهند. برای همین سندیکای شرکت واحد از این موقعیت برخوردار بوده است که علارغم سرکوبها و از دست رفتن کارکرد سندیکا به عنوان تشکل توده ای،  نام سندیکا را با پشتوانه اعتبار توده ای اش حفظ کند تا به سرعت در موقعیت دیگر بتواند توده ها را گرد سندیکا متشکل کند. مسلما اگر رهبران و فعالین سندیکای شرکت واحد انعطاف لازم را نداشته باشند و اگر به وسائل متعارف خارج از سندیکا متوسل نشوند و فقط بر سندیکا بکوبند و این پروسه طولانی شود، بار حفظ نام سندیکا ضررش زیادتر میشود و فعالین ورهبران را از سازماندهی مبارزه جاری روزمره باز میدارد. این مسئله به بررسی جداگانه ای احتیاج دارد که به فعالین و رهبران دست اندکار مربوط میباشد  و موضوع این مقاله نیست. برای من که اطلاعات کافی از موقعیت سندیکا و روحیه کارگران و تمایل آنها ندارم دشوار است چیزی در این مورد بگویم. از دور و از خبرها به نظر میاید سندیکای شرکت واحد برای استقرار مجددش باید به میدان بیاید. بدون اظهار وجود عملی مشخص، سندیکا سندیکای واقعی نیست. سندیکا تشکل قانونی است که باید بر رژیم و کارفرمایان تحمیل شود. این تحمیل حداقل به شکل دوفاکتو باید پذیرفته شود. تا زمانی که چنین چیزی اتفاق نیفتاده است سندیکای واقعی وجود ندارد و یا باید سندیکای واقعی در حال مبارزه برای تحمیل خود باشد. سندیکای که رهبرانش زندانند، اعضای آن نمیتوانند به نام آن جمع شوند و اظهار وجود کنند و نمیتوانند حتی از عضویت خود در سندیکا حرف بزنند و دفاع کنند، دیگر نمیتواند سندیکای واقعی باشد.

شکل گیری دو سندیکای شرکت واحد و هفت تپه متفاوت بوده است. به دلیل پراکندگی کارگران شرکت واحد در سطح شهر تهران، برگزاری مجمع عمومی کارگران در شرائط اختناق امروز دشوار است. سندیکا ظرف مناسبتری برای تشکل پذیری آنهاست.  اما در هفت تپه، مجمع عمومی کارگران، ظرف اعتراض آنها در محل کار بوده است. چنانچه دو، سه سال تحرک بالای کارگری در هفت تپه، بدون تشکل پایدار پیش رفته بود. سندیکای شرکت واحد نتیجه تلاش و نقشه گرایش سندیکالیستی در جنبش کارگری ایران بوده است که در یک موقعیت خاص در دوره خاتمی تلاششان در محدوده شرکت واحد به ثمر نشست. در ایران همینکه تشکل مستقل کارگری شکل بگیرد برای موجودیتش به طور انقلابی در مقابل رژیم میایستاد. ایستادگی و مقاومت سندیکای شرکت واحد از مستقل بودن آن برمیخیزد. مسلما برخورد با رژیم رادیکالیسم را در سندیکا پرورش داده است. اما سندیکای هفت تپه نه نتیجه یک نقشه، بلکه در دل یک مبارزه اعتصابی ممتد یکی دو ساله شکل گرفت و بیشتر یک هیئت نمایندگی منتخب کارگران برای ادامه مبارزه روزانه بوده است تا یک سندیکا. سندیکای هفت تپه تشکل بدون نقشه و خودبخودی و خام گرایش رادیکال و شورایی جنبش کارگری بوده است.  در زمان اعلام سندیکا هر کارگر هفت تپه ای عضو سندیکا محسوب میشد و عضوگیری به شیوه سندیکاها انجام نگرفته است. ورود به مرحله اعلام تشکل پایدار برای کارگران هفت تپه زودرس بوده است. امروز با نگاهی به عقب میتوانیم بگوییم اگر کارگران هفت تپه مانند کارگران پتروشیمی ماهشهر و صدها مبارزه کارگری دیگر به پیروزیهای موقتی و نبردهای کوتاه مدت اما پیگیر بسنده میکردند، دستاوردهای بیشتری از مبارزه داشتند، تا اعلام تشکل پایدار. با اعلام تشکل پایدار، کارگران وارد نبردی شدند که توازن قوا به ضررشان بوده است. رژیم هم در زمان تشکیل سندیکای هفت تپه، مانند دوران خاتمی و تشکیل سندیکای شرکت واحد، احتیاجی به مانور و نرمش در مقابل ” آی ال او” و مقاوله نامه های جهانی کار احساس نمیکرد. یعنی از نقطه نظر فاکتور جناحی درون رژیم هم موقعیت به ضرر کارگران هفت تپه بوده است. به این دلائل و به دلیل دارا نبودن فعالین کارگری کافی برای ادامه کار، سندیکا پس از اعلام موجودیت، دیگر عملا موجودیت خود را از دست داد. در واقع سندیکا هیئت نمایندگی کارگران هفت تپه بوده است که میبایست پس از انجام وظائف محوله و یا دستگیریها و غیره کارش پایان یافته تلقی میشد و فعالین و رهبران به کار و فعالیت روتینشان برمیگشتند. اما رهبران کارگری هفت تپه با ورود به تشکل پایدار، خود و مبارزه کارگران را در موقعیت نامناسبی قرار دادند. در آبان ماه ٨٦ من در مقاله ای با عنوان ” گم بودن رهبری در میان توده، ضعفی مهم در حرکت هفت تپه” نوشتم: ” اعتصابات کارگران هفت تپه مانند مبارزات سندیکای شرکت واحد دارای ویژگیهایی در جنبش کارگری است که آن را از اعتصابات و مبارزات دیگر کارگری که هر روز انجام میشود جدا میکند. تشکیل سندیکای شرکت واحد و مبازه برای به رسمیت شناخته شدن آن و به صحنه آمدن و چهره شدن تعداد قابل ملاحظه ای از فعالین و رهبران این سندیکا، جهانی شدن نام رهبران این سندیکا، فصل دیگری را در جنبش کارگری ایران گشود. کارگران شرکت واحد به کارگران ایران گفتند میشود در همین شرائط متشل شد و باید متشکل شد. آنها تابلوی تشکل را در مقابل کارگران گرفتند. مبارزه نسبتا سازمانیافته کارگران هفت تپه در طول 11 روز یک حرکت مهم دیگری در جنبش کارگری است که اگر توجه رهبران و سازماندهندگان اعتصاب و دیگر رهبران و فعالین کارگری به نقاط ضعف این حرکت جلب شود و آن را مرتفع کنند، میتوان پایه یک جنبش نوین در حرکت کارگری ایران را ریخت و الگویی به همه کارگران برای تشکل یابی داد.  

کارگران هفت تپه با انحلال شورای اسلامی به طرف تشکیل انجمن صنفی کارگران کارخانه میروند که خودشان آن را سندیکا مینامند. اما اعتصاب و حرکت جاری کارگران راهی دیگر، راهی ساده و سرراست را به کارگران نشان میدهد. تشکیل مجمع عمومی و انتخاب نمایندگان”

رهبران هفت تپه این راه ساده و سرراست را نرفتند. شاید وسوسه داشتن تشکل دائمی چشم آنها را بر دشواریهای آینده بست.

ظهور فرصت طلبی در پس سرکوب سندیکای هفت تپه

 

کارگران هفت تپه پس از حرکتهای اعتصابی و اعتراضی ممتد در سال ٨٦، در سال ٨٧ دست به تشکیل سندیکای خود زدند. بعد از تشکیل سندیکا، سندیکا نتوانست استقرار خود را به رژیم تحمیل کند. از اعلام تشکیل سندیکا تاکنون، نه از مجمع عمومی اعضاء خبری است، نه معلوم است هیئت مدیره آن منتخب کدام مجمع عمومی هستند و نه در هیچ موردی نمایندگی کارگران را کرده است. اساسا به دلیل سرکوب شدید، سندیکا نمیتواند به نام خود اظهار وجود مادی و علنی داشته باشد. موجودیت سندیکا شده است مصاحبه ها و اطلاعیه های رضا رخشان. او مدت کوتاهی پس از تشکیل سندیکا اعلام داشته است سندیکا مورد مشورت مدیریت قرار میگیرد و دیگر اعتصاب و اعتراضی صورت نمیگیرد. «این تشکل (منظور سندیکای هفت تپه است) از سوی مدیریت کارخانه در رابطه با مسائل مربوط به کارخانه نیشکر هفت تپه مورد مشورت و گفتگو قرار می گیرد… با وجود آن که هنوز مطالبات کارگران هفت تپه با تاخیر دوماهه پرداخت می شود و همچنان بیش از سه هزار کارگر این واحد تولیدی نسبت به آینده و امنیت شغلی خود نگران هستند اما در دو ماه گذشته به واسطه حسن اعتماد کارگران به سندیکا هیچ اعتصاب و حرکت اعتراضی مشاهده نشده است…» (مصاحبه رضا رخشان با ایلنا، ۳۰ آدر ۱۳۸۷)

 گویا با تشکیل سندیکا کارگران دیگر مطالبه ای ندارند و مبارزه پایان یافته است. دیگر نه به تجمع احتیاج است، نه به اعتراض  و نه اصلا به نماینده. نمایندگان سندیکا را دستگیر و اخراج کرده اند، سندیکا نمیتواند مجمع عمومی خود را برگزار کند، نمیتواند در هیچ موردی به کارگران رجوع کند و اساسا نمایندگان مرتب تحت تعقیب هستند و برایشان پاپوش دوزی میشود، اما رضا رخشان که حتی نمیگذارند او به محل کار و توده کارگر نزدیک شود و خودش به ٦ ماه زندان محکوم شده است و نمیتواند کار چندانی صورت دهد، به جای پرداختن به معضلات موجود سندیکا و طرح مشکلات آن،  مسئله مبارزه برای استقرار مجدد سندیکا و به میدان کشاندن کارگران در دفاع از نمایندگان منتخب و خودش، مرتب با اطلاعیه هایش جامعه را از اظهار نظرهای خود با خبر میسازد. یکروز اقتصاد دان و در نقش مشاور احمدی نژاد ظاهر میشود، از طرح حذف یارانه ها دفاع میکند و خواهان شرکت کارگران در کمیسیون مجلس رژیم میشود  تا دولت مستضعفین احمدی نژاد را در مقابل طرفداران سرمایه داران در مجلس یاری دهند و روز دیگر اطلاعیه میدهد تا اپوزیسیون را از اشتباه در آورد که اتهام فعالین کارگری دستگیر شده در هفت تپه توهین به رهبری است و نه فعالیت سندیکایی! و یکروز هم همچون یک اعتصاب شکن وسط دعوای فعالین کارگری و سوسیالیستها با رژیم بر سر اخراج نمایندیگان رژیم از ” آی ال او” به نفع رژیم اطلاعیه صادر میکند و ادعا میکند معضل سندیکاها در ایران کسانی هستند که دارند همبستگی کارگران جهان را به طبقه کارگر ایران جلب میکنند.

این شیوه جدید فعالیت “سندیکایی” است که دارد توسط رضا رخشان باب میشود. اطلاعیه رئیس هیئت مدیره جای خود سندیکا را گرفته است. آنهم اطلاعیه هایی که ربطی به کارگران هفت تپه و سندیکای شان ندارد و روحشان هم از آنها با خبر نیست. هیچ کارگر شریفی نمیتواند بپذیرد  که رژیم همکارش را دستگیر کند و اتهام بزند و وقتی دیگران از همکارش دفاع میکنند عضوی از سندیکا برگردد و علنا اطلاعیه دهد که اتهام طرف سندیکایی نیست. و یا زیر عنوان رئیس هیئت مدیره، چوب لای چرخ تلاش برای ایجاد همبستگی کارگری و منزوی کردن رژیم در ” آی ال او” بگذارد.

رضا رخشان در تلاش فعالین کارگری و سوسیالیستها در خارج از کشور برای ایجاد همبستگی با کارگران ایران سنگ میاندازد چون قبلا اعلام کرده است در ایران شرائط برای فعالیت سندیکایی مهیاست و فعالین کارگری در خارج کشور در واقع دارند به “جنبش کارگری ایران جفا میکنند”.  رضا رخشان اظهار داشته است که در ایران شرائط برای فعالیت کارگری مهیا است و فقط کمی هزینه دارد که باید آن را پرداخت. حرف رضا رخشان در باره این امادگی نه وضعیت جنبش کارگری و توازن قوا بلکه مرحمت دولت طرفدار کارگر مورد نظر او یعنی احمدی نژاد باید باشد که این شرائط را فراهم ساخته است. او حتی مدعی شده است که وضعیت فعالین کارگری در ایران چندان بد نیست و در مقایسه با کشورهایی نظیر کلمبیا و السالوادور، آن را خوب توصیف کرده است. او در نوشته اش مینویسد : ” من نمی دانم درپس امروز چه می شود ولی انچه که مهم است، این واقعیت که، امروز خوشبختانه هنوز در ایران جان هیچ فعال کارگری در خطر مرگ و ترور نیست و اوضاع ما با کشورهایی مثل کلمبیا و السالوادور قابل مقایسه نیست چرا که دراین کشورها بیشترین آمار ترور فعالین کارگری وجود دارد. امروز هرفعال کارگری با این ادعا که امکان فعالیت کارگری نیست، بواقع بجنبش کارگری جفا کرده است. “

در ایرانی که هزاران زندانی در عرض مدت کوتاهی اعدام میشوند، در ایران زیر کهریزک، در ایرانی که یک جوان را فقط به خاطر اظهار نظر ساده زندان و اعدام میکنند و در زیر یکی از سیاهترین دیکتاتوریهای جهان یکی پیدا شده و به نام کارگر دارد وضعیت را وارونه جلوه میدهد و ادعا میکند که در ایران نسبت به کشورهای دیگر ازادی فعالیت برای فعالین کارگری وجود دارد. مقایسه ترور رهبران کارگری در کلمبیا و السالوادور با ایران فقط پوششی برای بیان این ادعای دروغین میباشد. مقایسه جمهوری اسلامی با رژیم کلمبیا و السالوادور هم از نوع همان مقایسه هایی است که رژیم جمهوری اسلامی مرتب در مقابل اعتراض جهانی در باره وضعیت حقوق بشر در ایران، به آن دست میزند. اتفاقا در کلمبیا و السالوادور اتحادیه های کارگری ازادانه تشکیل میشوند و باندهای مافیایی که به دولت و کارفرماها مرطبتند دست به ترور رهبران درجه اول کارگران میزنند. این با وضعیت در ایران که تشکیل یک صندوق کارگری مستقل جرم تلقی میشود و افراد برای آن باید زندان و شکنجه شوند زمین تا اسمان فرق دارد. هرگاه تشکل کارگری مستقل در ایران شکل بگیرد ( چنین وضعیتی اساسا مربوط به بعد از رژیم جمهوری اسلامی  و یا مرحله ای که رژیم مجبور به عقب نشینی وسیع در مقابل مردم شده باشد، است) ، آنوقت احتمالا کسانی که کارگر و تشکلهایش را حریف نمیشوند دسته های ترور سازمان خواهند داد تا فعالین کارگری و رهبران انها را ترور کنند. سالهای اول پس از انقلاب شاهد نمونه هایی از این نوع ترورها بوده ایم. وضعیت جمهوری اسلامی با وضعیت خود رژیم جمهوری اسلامی قابل مقایسه است. اگر کسی در دنیا بخواهد وضعیت بسیار سخت و دیکتاتوری وحشتناک را نشان دهد باید جمهوری اسلامی ایران را نشان دهد. اگر در ایران مانند کلمبیا و السالوادور اتحادیه و سندیکا وجود داشته باشد و کارگران تا حدی متشکل باشند و جمهوری اسلامی بداند با دستگیری رهبران کارگری، کارگران در پشتیبانی از آنها  دست به اعتصاب و اعتراض میزنند، به جای دستگیری اسانلوها و نجاتی ها و محمود صالحی ها و… به ترور آنها روی خواهد آورد. این دیگر تبرئه رژیمی است که علنا و مخفیانه نقشه ترور مخالفین خود از لیبرال تا رادیکال و حتی نقشه ترور مخالفین درونی خود را میریزد و به عنوان رژیم ترور معرفی شده است. گویا رژیم مستضعفین و دولت طرفدار کارگر  وقتی به مستضعف میرسد روشش عوض میشود. اعتصاب شکنی اقای رضا رخشان وسط دعوا با رژیم از این دیدگاهش سرچشمه میگیرد. او میخواهد نام سندیکا و عنوان رئیس هیئت مدیره را داشته باشد. کمی هزینه دارد اما خوب به اعتبار شخصی آن میارزد. عوضش در کار کسانی که میگویند در ایران امکان فعالیت اتحادیه ای نیست و برایش تلاش میکنند خرابکاری میکند و هزینه آن را پایین میاورد.

مورد عجیب اعتراض به پخش خبر دستگیری و حکم زندان فعالین کارگری هفت تپه که در اطلاعیه ای در ابان ماه ٨٩ زیر عنوان پخش اخبار نادرست انجام گرفته است، از همه موارد دیگر بدتر است. آقای رضا رخشان در اطلاعیه اعتراضی خود نوشت حکم زندان دو فعال کارگری هفت تپه توهین به رهبری است و نه فعالیت سندیکایی! گیریم واقعا جرم آن کارگران دستگیر شده فقط توهین به رهبر بوده باشد، اما چه کسی اجازه دارد به نام یک تشکل کارگری اعلام دارد جرم افراد دستگیر شده سندیکایی نیست و توهین به رهبر است و فشار را از روی رژیم و شکنجه گرانش بردارد. توهین به رهبر و اقدام علیه امنیت ملی و…اتهام همه فعالین کارگری و اجتماعی است. مثل اینکه جمهوری اسلامی تاکنون همه فعالین کارگری را فقط با اتهام فعالیت کارگری زندان و شکنجه و اعدام کرده است که اینبار تحریفی در درج خبر توسط اپوزیسیون روی داده است و رضا رخشان به تصحیح خبر همت گماشته است. اگر تشکل کارگری، تشکل کارگری است، اما نمیتواند از فعالین کارگری حمایت کند، حداقل باید سکوت کند نه اینکه تازه اخبار درج شده بر سر دستگیری آنها را تکذیب کند، بر طبق  حکم دادگاه جمهوری اسلامی اعلام کند که فعالین کارگری نه به خاطر فعالیت کارگری بلکه توهین به رهبری محکوم شده اند. مطبوعات خارج از کشور و گروههای اپوزیسیون را در درج اخبار سرکوبها محتاط کند، فعالین کارگری و مخالفین رژیم را از هر پناهی محروم کند و اگر فشاری روی رژیم است آن را خنثی سازد. این نوع ” جسارتها” حتی در میان لیبرال ترین جریانات سیاسی و اجتماعی جایی ندارد و منسوخ است و نباید هم در میان کارگران جاپایی داشته باشد. این درست است که عنوان رئیس هیئت مدیره سندیکا  مهم است اما نمیتوان هر نظر و اطلاعیه شخصی را با این عنوان نشر داد. متاسفانه در اثر سرکوبگریهای رژیم نه سندیکایی مانده است و نه کارگران هفت تپه از این مسائل باخبرند و نه دیگر اعضای هیئت مدیره. فعالین کارگری در داخل هم نمیتوانند به این فرصت طلبی ها اعتراض کنند.

رضا رخشان در طول دو سال گذشته در باره مسائلی مانند جنبش توده ای که به هست و نیست رژیم و مسئله جناحهای رژیم مربوط است اظهار نظر علنی کرده است، بر علیه مبارزه کارگران ومردم ایران بر علیه رژیم و انقلاب احتمالی آینده گفته و نوشته است. جدا از نظرات او هر کارگر و انسان پیشرو و ازادیخواه و سوسیالیست میداند در شرائط ایران نباید به طور علنی در باره مسائل حاد سیاسی مربوط به رژیم، مبارزه توده ای مردم و دعوای جناحها اظها ر نظر کند، به خصوص اگر طرف نه یک روشنفکر تک افتاده بلکه نماینده کارگران و یا نماینده و فعال علنی صنفی باشد. اما او به خود اجازه داده است بی مهابا در این موردها اظهار نظر روشنی داشته باشد. مسلما هیچ کارگر مدافع جنبش توده ای مردم نمیتواند شفاف و علنا نظرات خود را ابراز کند  و این رانت اظهار نظر فقط برای کسی وجود دارد که بر علیه جنبش مردم حرف میزند و خواهان شرکت در مجلس اسلامی و کمیسیونهای آن میباشد. رضا رخشان که دیدگاهش از محدوده نزاع جناحها در جمهوری اسلامی فراتر نمیرود و در نزاع جناحها همیشه بدنبال ” چیزی”  برای کارگران است، در جریان جنبش توده ای و اعتراضات سال گذشته هم همین موضع را داشته است. تکیه کلام او این است که نباید بدنبال انقلاب و اعتصاب و تظاهرات، بلکه بدنبال ” چیزی” برای کارگران بود. ” چیزی برای کارگر” نزد او شبیه شعار طرفدار مستضعفین حکومت، در سالهای اول حکومت میماند. او میگوید دیکتاتوری باشد، حکومت اسلامی باشد، آپارتاید جنسی و سنگسار و زندان و… برقرار باشد، بهائیان اعدام شوند، تبعیض مذهبی باشد، ازادیهای فردی و اجتماعی سرکوب شود، سوسیالیستها و کمونیستها را هزار هزار قتل عام کنند و….اما ” چیزی” به کارگر برسد. اقای رضا رخشان بدینوسیله کارگران را انسانهای حقیری جلوه میدهد که از همه چیز تهی گشته اند. اگر مردم و کارگران شعار میدهند:  مرگ بر دیکتاتور، زندانی سیاسی ازاد باید گردد، جمهوری ایرانی، مرگ بر خامنه ای و……اقای رضا رخشان قلم برمیدارد و با همان زبان جناحهای رژیم مینویسد که این چیزی برای ” دهکهای پایین جامعه” ندارد. و یا اینکه به انقلاب حمله میکند و میگوید دوران آن گذشته است و باید بدنبال ” کمک به دهکهای پایین جامعه توسط احمدی نژاد و کمیسیونهای کارگری در مجلس باشیم. او که همه چیز را پشت جناحها میبیند و به جناح احمدی نژاد متمایل است، نمیتوانست اعتراضات مردم را خارج از این جناحها ببیند.

سر بر آوردن فرصت طلبی در پس سندیکای هفت تپه محصول سرکوب رژیم است. مورد سندیکای هفت تپه برای کارگران این درس را نیز دارد که کارگران باید در زمان رفتن به طرف دستیابی به تشکل توده ای پایدار در شرائط سرکوب و اختناق، فکری هم به حال ظهور پدیده فرصت طلبی پس از سرکوب آن بکنند.

لینک مقاله:  گم بودن رهبری در میان توده، ضعفی مهم در حرکت هفت تپه